تبليغاتX
کتاب خانه ی هومت

کتاب خانه ی هومت

بازنـــــــــــــده(قسمت دوازدهم)

خونشون طبقه 12 بود.در آسانسور باز شد يه خانم خارجي هم کنار من اومد داخل آسانسور تو آينه به خودم خيره شدو دستم رو گذاشتم رو گره کروات درست مثل سگي که به قلاده عادت نداره! هي با گره کروات ور ميرفتم آخرش برگشتم سمت خانمه گفتم من از کروات خوشم نمياد بايد کي رو ببينم؟ خانمه يهو جا خورد يه نگاهي بهم کرد گفت خب کروات نرن! گفتم نميشه دارم ميرم مهموني بايد کروات ميزدم! به سبد گل نگاه کرد خنديد گفت داري ميري خواستگاري؟ چشام گرد شد گفتم نه خدا نياره اون روز رو! ميرم خونه دوست دخترم مهموني دفعه اولمه خيلي هم رسميه مجبور شدم کروات بزنم! خنديد گفت خودت ميگي مجبور شدم پس تحمل
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آبان 1390ساعت 8:21 AM  توسط . . . . . .پرهام. . . . . .   | 

انتظار به سر رسید

بچه ها من برگشتم از همه عذر می خوام ی مدت نبودم
+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آبان 1390ساعت 0:4 AM  توسط . . . . . .پرهام. . . . . .   | 

ببخشید

بچه ها ببخشید من مسافرتم به اینترنت دسترسی ندارم از اول مهر بهتون سر می زنم

راستی دوستانی که برام نظر گذاشتن جواب همشون رو میام و توی وبشون می دم ممنون که سر زدید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1390ساعت 12:46 PM  توسط . . . . . .پرهام. . . . . .   | 

بازنــــــده (قسمت یازدهم)

زنگ زدم به الناز همه چيز رو براش توضيح دادم خيالش راحت شد گفت بعدا بهت زنگ


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم تیر 1390ساعت 2:32 AM  توسط . . . . . .پرهام. . . . . .   | 

بازنده(قسمت دهم)

احساس ميکردم دارم منفجر ميشم واقعا حال عجيبي داشتم رفتم يه گوشه که ميدونستم هيچ کس

. . . . .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم تیر 1390ساعت 1:7 AM  توسط . . . . . .پرهام. . . . . .   | 

بازنـــــــــده(قسمت نهم)

يکم رفت عقب اشکاش آروم آروم ميريختن روي گونه هاي برجسته و قرمزش يکمي بهش نگاه


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم تیر 1390ساعت 0:57 AM  توسط . . . . . .پرهام. . . . . .   | 

بازنده (قسمت هشتم)

با جاسم شام دوم رو خورديم نشسته بوديم به ملت نگاه ميکرديم! يه سيگار روشن کردم طبق معمول به مردم خيره شدم آروم گفتم هدف ما از زندگي چيه؟ هرچي فکر ميکردم به نتيجه
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم تیر 1390ساعت 3:17 PM  توسط . . . . . .پرهام. . . . . .   | 

بازنــــــــــــــده(قسمت هفتم)

به ساعت نگاهي انداختم نزديک 9 شب بود.موبايلم رو در آوردم يه زنگ زدم به شماره الناز چند تا بوق زد گوشي رو برداشت...
سلام


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم تیر 1390ساعت 12:43 PM  توسط . . . . . .پرهام. . . . . .   | 

بازنــــــــــــــده(قسمت ششم)

فرداش همينجوري بي حال و يکم عصبي بودم تا ظهر که دنبال کارا و

بدبختي هاي خودم بودم بعدم رفتم باشگاه و برگشتم ساعت از 5 گذشته

بود.زنگ زدم به جاسم گفتم من خونه ام تو کجايي؟ گفت آدرس خونتون رو

بده ميام دنبالت گفتم باشه بيا دبي مارينا برج... ساعت از 6 گذاشته بود

جاسم زنگ زد گفت بيا پايين برج خيلي کسل و بيحال بودم لباسام رو

پوشيدم رفتم پايين


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم تیر 1390ساعت 6:38 PM  توسط . . . . . .پرهام. . . . . .   | 

بازنــــده (قسمت پنجم)

خلاصه به هر بد بختي بود خودم رو رسوندم ماشين رو پارک کردم يکم سر و وضعم رو مرتب کردم رفتم داخل هتل
 کنکورد که برم آرمان کافه.اومدم نزديک در آرمان کافه تازه يادم افتاد واي چرا جيبم رو خالي نکردم؟ باز سوتي نشه؟! آروم رفتم يه گوشه موبايلم رو گذاشتم روي Silent بقيش هم گفتم بيخيال حواسم رو جمع ميکنم حالا که تا اينجا اومدم! رفتم داخل الناز و سانيا ته سالن نشسته بودن يه دستي تکون دادم رفتم جلو باهاشون دست دادم نشستم رو به روشون يه لبخندي زدم سانيا با تندي گفت 10 دقيقه دير کردي سرم رو انداختم پايين گفتم ببخشيد تاکسي گير نميومد بعدم ترافيک بود.

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم تیر 1390ساعت 1:3 PM  توسط . . . . . .پرهام. . . . . .   |